افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم

: سوگند نامه قسم می خورم  به مهتاب  قسم می خورم قتل این برگ ها کارمن نیست قسم می خورم،لحظه غارت باغ اینجا نبودم من البته دیدم که پاییز کمین کرده بود کنارچپرها وپرچین باغ دروغی زدم چشم خود رابه خواب قسم میخورم توی این ماجرا هیچ نقشی ندارم به جزنقش ... ادامه ...



: 1 در عطش بوسه های تو میسوزد هر نفس تنم  اثر اانگشتهای گرم تو هنوز  برجای مانده به روی پیکرم  من از گناهی لذتبخش پرم آری ، آری من یک زنم،  به کناری برو بگذار  تا زاهدان شهر   - سنگسارم کنند !!......  مژگان میرمولوی ( م. ... ادامه ...



: برجام نه به آن جام--- که سرانجام تهی خواهد شد نه به برجام ونه هر عهد بدون  فرجام  من به آن عهد که آن شب  باتودر زیر درختان اقاقی بستم  تا ابد پا بندم  وبه هر پیمانی قهقه و ازته دل می خندم  ... ادامه ...



: آییینه —------- روبرویم بنشین روبرویم بنشین –دوست ندارم- —---------------------------که بگویند: پشت هر مرد موفق یک زن  من ترا آیینه ای می خواهم  که مرا چشم کند  به شکفتن ببرد لحظه ی دیدن ... ادامه ...



: ای گنبد گیسو پریشان ، ماه زائر کش   ای هر خیابان با قدم های تو عابر کش  هم اشک چشمت بی نهایت آیت الکرسی ست   هم حیله ی لب هات در لبخند کافر کش   در کوه نور گونه ات الماس می بینم   ای چشم هایت هند ، ابروهات نادر کش   پشت سرت ... ادامه ...



: تار است آسمان به نگاهم ستاره نیست درگیر زندگی شده ام راه چاره نیست ***  هم خسته از زمانه و هم دلخور از زمین آرامشی به دامن این گاهواره نیست ***   هر روز میزنم به خیابان به شوق تو جز خنده ات به چشم خیالم نظاره نیست ***   گفتم ... ادامه ...



: ما در غبار، آینه ها را شناختیم همدرد هم شدیم، دوا را شناختیم خیام خود شدیم و به میخانه آمدیم تا بوعلی شدیم شفا را شناختیم در های و هوی خلق امیدی به خطبه نیست ما در سکوت رنگ صدا را شناختیم زاهد قیام کرد و ندیدیم جز قعود مستی سلام کرد، دعا را ... ادامه ...



: 1 روزهای نبودنت را طوری میگذرانم، که حتی زمان به عبور خودش شک کند. . مثل مسافری که از پنجره ی قطار ِ در حال حرکت، قطاری که ایستاده را میبیند. . تنها نگرانم این لحظه ی متوقف، در حقیقت ِ تو سالها طول بکشد. . با چشمهایی ضعیف و قلبی ضعیف تر برگردی، گمان کنی من جوان ... ادامه ...



: 1  "فقط بی‌ریشه ها از گردش تقویم می‌ترسند" جهان مردم آزاده و آزاد، یکسان نیست قفس در چشم مرغ خانگی، خانه‌ست، زندان نیست! پس از من گِرد تو بسیار می‌آیند و می‌گردند فراوان مثل من می‌بینی و چون من فراوان نیست! *** زبان چشم، وقتی رازداری را ... ادامه ...



: «می خواستم بخوانمت اما  نامت پرنده ای نگران بود ای کاش من درختی بودم که شاخ و برگ هاش زبان بود پلک تو است و کاش لبم، تا می جست نامت از مژه هایش پلک تو است و کاش لب من بر چشم هات بوسه زنان بود عطر تو است و کاش صدایت می ماند در هوا ساعت ها تا هی ادامه داشته ... ادامه ...



: پدر(سپاسگزاری ساده) این منظومه را کلمه کلمه از پیشانی پدر صید کرده ام وقتی موج می زد و کویر پا پس می کشید . *** شب ها ستارگان پایین می آمدند و شب نشینی در پیشانی اش جشن خوشه ی پروین بود . *** طوفان که می گرفت ماسه و کلمه در منظومه روان می ... ادامه ...



: 1 «دوشنبه را وسطِ هفته ام نمی دانم دوشنبه آمده تا سیب را بچرخانم که چشم بسته بیندازمش هوا، چه شود! نگاه مصلحت اندیش را بپیچانم تو گرد و خاک کنان روی سیب بنشینی من آن دونده، که در فکر فتح میدانم چقدر پله که هر روز می روم پایین چقدر پیچ ملایم که تند می رانم و سیب، ... ادامه ...


صفحه 1 از 10