افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم

: دو غزل از سید صابر موسوی 1 خستگی های مرا از سنگ فرش پارک ها می شست مهربان باران که شاخ و برگ ها را بی صدا می شست باز هم فواره ای تنها به استقبال باران رفت آفتاب آنجا کنار حوض در پاشویه پا می شست دید روی نیمکت تنهایی ام را پهن کردم ... گفت: کاش باران از دلی تنها غبار ... ادامه ...



: زندگی(برای شریک سختی هایم) «گفته بودند:زندگی زیباست زندگی کرده ایم، زیبا نیست یعنی ای دوست بی حضور دوست زندگی زندگی است،رؤیا نیست *** سرزمینی که حاکمش درد است ساکنانش چقدر ناچارند بادها تخم زخم می کارند ابرها غالبا نمی ... ادامه ...



: 1 «تقدیر بود... ، پای کسی در میان نبود آن روزها که صحبتی از این و آن نبود! می شد زمانه وار بخواهم تو را ولی وصلی چنین که لایق عشقی چنان نبود □ □ یک روز رنج بی پر و بالی مرا شکست یک روز بال بود ولی آسمان نبود وقتی خودم به آینه ام سنگ میزدم هیچ ... ادامه ...



: شب چهاردهم «چقدر عاشق بودم ، چقدر بار کشیدم به انتظار تو یک عمر انتظار کشیدم به شوق اینکه کنار تو یک نفس بنشینم هزار مرتبه از زندگی کنار کشیدم برای اینکه به ظاهر شبیه هم شده بودید شب چهاردهم ماه را به دار کشیدم برای اینکه تو را با گل اشتباه ... ادامه ...



: بر لب بامت کبوتر، پر ندارد پس چرا؟ قدرت پرواز را دیگر ندارد پس چرا؟ دور خود دیوار می بینم به هر سو می روم خانه ات زیباست اما در ندارد پس چرا؟ این عروسک روی برگردانده از دنیا ولی چشم از چشم تو باید بر ندارد پس چرا؟ خسته ام یک کوچه ی بن بست می خواهد دلم راه بی برگشت تو آخر ... ادامه ...



: 1 زن چرخ می زند در تاب گیسوان سیاهش و آفتاب در تلالو پاچینش از اشتیاق دیوانه می شود آن سوی باغ شوی او در سایه سار چای می نوشد آگاه نیست کانجا زنی در سالهای گل در برگ های خویش پژمرده می شود 2 زمان ز پیچ و خم اضطراب می ... ادامه ...



: خوشا آن که دائم سفر می­رود به دنبال اهل نظر می­رود ز بال پرستوست بالشت او که در خواب و رؤیا سفر می­رود چو گل از لبِ صبح خندان­تر است ز شبنم سبکبارتر می­رود چو کشتی که بر موج باشد سوار به دریای خوف و خطر می­رود نیندیشد از نیش خارا و خار که بر پاست یا در جگر ... ادامه ...



: «پرسیدم پدر نهنگ بزرگتر است یا دریا ؟ با لبخندی گفت : معلوم است پسرم ، نهنگ ! برای همین است که از دریا بیرون می‌زند...» ‌ ادامه ...



: «تا کارد به استخوان برسد باید از گوشت گذشته باشد باید از عصب از عصب از پوست گذشته باشد باید از هوا گذشته باشد باید میدان شهر را شکافته باشد باید از تمام بایدها از نگاه پدر گذشته باشد باید از کتاب از واژه گذشته باشد از پرده ى سینما ... ادامه ...



: خوابیده است ساکت و بی پروا، خود را کنار کوچه رها کرده خمیازه ای به جان شب افتاده، مشتی دهان گرفته و وا کرده اینجا دهان خانه ی ما باز است، آنجا دهان خانه ی همسایه در خواب شهر زندگی آسان است، خمیازه خوب مرگ به پا کرده وا کرده است باز دهانش را، خمیازه می کشد سر شب یک ... ادامه ...



: به مناسبت سالروز وفات زنده یادآیت الله روح اله خاتمی خوشا یزد و زیبایی سرزمینش/ کویر نکوتر ز خلد برینش خوشا یزد فیروزه فام و درخشان/ چو انگشتر و اردکان چون نگینش خوشا اردکان، شهر تقوا و دانش/ خوشا خطه خاتمی آفرینش همان پیر روشن ضمیری که منبر/ ببالد به عهدی که شد هم نشینش ... ادامه ...



:    با یاد همیشه جاودان    استاد مشفق کاشانی «داغیاد»                                              درک زمانت را زبان بودی تفسیری از ... ادامه ...


صفحه 2 از 9