افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم

: صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی سلام می کنی و می پری در آغوشم سلام سرد شده روزگار من، گل من! برای من نگران نیستی چه می پوشم؟ چگونه ای؟ چه عجب شد که ... ادامه ...



: نمی خواهم تو را دربند ، می خواهم رها باشی تمامت میکنم تا در دلم بی انتها باشی میان عقل تو تا این جنون فرسنگها راه ست تو با منطق تر از آنی که مرد ماجرا باشی! مکن با آتشم یازی، که می سوزی ،که می بازی نداری تاب راهی را ،که با من پابه پا باشی من اهل عشقم و در عالمت هرگز نمی گنجم ... ادامه ...



: به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟ دل خسته لرزید و گفتا دریغ به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟ بگفتا که هست آری اما دریغ بلی از من و عمر ناپایدار نمانده‌ست برجای الا دریغ شب و روزها و مه و سال‌ها گذشتند و ماندند برجا دریغ رسیدند هر روز و شب با فسوس گذشتند هر سال ... ادامه ...



: جلوه کردی سوی مشتاقان نگاه انداختی یک نظر بر خستگان بی پناه انداختی بی محابا " شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت " کشتگان را یک به یک در قتلگاه انداختی سربلندی های سرداران به چشمت خوش نشست تیغ آوردی و سرها با کلاه انداختی کاروانی دل به دنبال تو سرگردان شدند رفتی و پشت سرت یک ... ادامه ...



: تا شب پیش شهر گم بود در دود و دم / گاز و مه دود باد ، اما وزیدن گرفته آسمان صاف و شفاف و آبی ست امروز روشن و آفتابی ست امروز شهر گرم بگو و بخند است غافل از اینکه هر لحظه ، هر دم زندگی مان به یک باد ، بند است بیوک ملکی 92/9/17 ادامه ...



: این دستها (برای اهل قلم و هنرمندان درگذشته در سال 93 ) این دستها چه تجربه هایی که داشتند! صد رسته کار خوب ز خود جا گذاشتند گاهی به روی لوح دلی طرح می زدند گاهی ز عشق خطّ خطر می نگاشتند گاهی مرا به خانۀ خورشید برده اند گاهی به کارخانۀ شوقی گماشتند ... ادامه ...



: غزل اول شبیه پنجره ای که میان آوار است چقدر حال غرور شکسته ام زار است شبی که می رفتی مثل روز روشن بود که بعد از این همه ی روز های من تار است به خون کشیده دو چشم مرا... نمی دانی چقدر شهر بدون تو مردم آزار است تمام دردسر من به تو گره خورده چقدر صفحه ی پیشانی ام گرفتار ... ادامه ...



: بی وفا ! این دم آخر چه خبر می خواهی؟ ای پرستوی مهاجر چه خبر میخواهی ؟ چمدان بستی و هی حال مرا میپرسی ؟ دست بردار مسافر چه خبر میخواهی؟ اشکت ای ابر به حال دل من بی اثر است بگذر از مرتع بایر چه خبر میخواهی؟ قاصدک هان ! برو آنجا که تورا منتظرند از پریشانی ... ادامه ...



: شعری از افشین علا به مناسب تولد سهیل محمودی حیف است نیش خامه به میل رتیل ها شعر و خطابه دستخوش حیف و میل ها از ناکسان توقع مردانگی خطاست در قحط سال فضل چه جای فضیل ها اینجا که هم به فسق نهان فخر می کنند هم گریه عیان به دعای کمیل ها ، جای سمندر است نه ... ادامه ...



: چنان رخت بربستم از خویشتن که کوتاه شد دستم از خویشتن در اوج جوانی چه دیدم به چشم؟ که چشم طمع بستم از خویشتن به ظاهر مرا اینکه هستم نبین که من سایه ای هستم از خویشتن نه میخواره ام من نه افیونی ام زخود سرخوش و مستم از خویشتن خدایا تو دانی چه بر من گذشت که بی ... ادامه ...



: پا به پای کلمات فریاد می زنم شاید این شعر دیرمانده مستم کند شاید این شعر دیرمانده... "گر از این منزل ویران به وطن باز رسم.." و باز می رسم به انتهای خیابانی که یخ بسته در سوز آتش و آب از آب دلم تکان نمی خورد  و چشمم نمی گردد و وطن در انحنای افق پدیدار نمی گردد ... ادامه ...



: ما خاطره های خشک و تر را چه کنیم بدنامی آن همه خطر را چه کنیم؟! یک روز اگر قرارشد برگردیم پل های خراب پشت سر را چه کنیم؟! *** جنگل و غرور ببرها وقت خطر جنگل و هراس برکه مرغابی پر از ذهن دولول پیر یک خاطره ؛ آه آهو بره ای که پیش ... ادامه ...


صفحه 3 از 9