افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم

: 1 کودک در فلسطین عراق سوریه / لبنان هر روز کودکی چشم می گذارد گلوله ای پیدایش می کند 2 خواب دیده بود هیزمیست زیر یک تبر خواب دیده بود با دست هایی درون شومینه گذاشته می شود خواب دیده بود... بعد بعد از خوب پریده بود دیده بود چند نفر از لا به لای درخت ... ادامه ...



: مانده در بیغولۀ دیروزها فردای من گم شده در سایۀ کابوس‌ها رؤیای من چون زمان، پیوسته در حال گریزم از خودم از غریبی نیست حتی پیش خویشم جای من مژدۀ اندوهبار پرگشودن در قفس هان! چه خواهد کرد با این میله‌ها پرهای من می‌روم ... ادامه ...



: ناگهان ﺁﻣﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕِ ﻣﻦ، ﺗﺎ ﺑﻪ خوﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﺧﺸﮏِ ﮐﻨﺞ ﺣﯿﺎﻁ، ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻓﻦ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺯﺍﺭﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻧﺴﯿﻢ ﺗﻨﺖ ﺑﻬﺎﺭ ﺷﺪﻡ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﻢ... ﺳﺮﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ﺳﯿﻞ ﻣﻮهﺎﺕ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ، ... ادامه ...



: چندی ست شیطان می گذارد سر به بالینم شاعر کجا ماندی، تو را در خود نمی بینم؟! چندی ست دور از خود به دنبال تو می گردم در خاطراتی گنگ از دنیای دیرینم از من بریدی و به شبهای که پیوستی کابوسِِ تلخ ِخفته در رؤیای شیرینم؟ دور از خود و خیلِ عقابان سفر کرده مشتی پرِ جامانده ... ادامه ...



: "ای تن بی‌سر چه کردی؟" چند میلیون تن خروشان! هر طرف چون چشمه جوشان، چند میلیون زائر، آن هم جمله با پای پیاده با چنین سیلی خروشان، تشنه این خم هزار و چهارصدسالند مردم قرن‌ها با می‌ فروشان اربعین تا اربعین در حسرت رخت ... ادامه ...



: چقدر تازه ام امشب ، چقدر تازه ، خدایا تمام شعرم و شورم ، نمی پسندی ام آیا؟ وضوی تازگی ام را ز جوی اشک گرفتم و در نسیم تکاندم غبار کهنگی ام را برای دیدن و چیدن زباغ حسن تو دارم هزار دست تمنا، هزار چشم تماشا هزار سوی جهان را گرفته سایه ی ... ادامه ...



: ...... بگذار خودم باشم ! مجموعه ی گلها را،هر وقت که می بینم نازکدلم و حتی،یک شاخه نمی چینم تا من به تو دل دادم،در خوب و بد افتادم مجموعه ی اضدادم،خوشحالم و غمگینم من اوج پلیدی ها، بسیار بدم امّا تصویر صداقت را،در چشم تو می بینم صد بار زمین خوردم ، چون حوصله چین ... ادامه ...



: دو رباعی تازه از مقداد ایثاری ... برگرد که چون غرور من پا نخوری یک روز به سد کاش و اما نخوری برگرد و ببین که باز هم در باران چتری نگران توست سرما نخوری .... همواره پرنده نیست در دست درخت خورشید تپنده ... ادامه ...



: وقتی تمام شهر دستاویز رسوایی ستبی پرده می گویم تماشایش تماشایی ستبر چهره ها جز صورتک یا عینک دودیچیزی نخواهی دید در شهری که هر جایی ستسقفی مهیا کن برایم، گر چه گوری تنگبیزارم از این خانه هایی که مقوایی ستبر آفتاب افکنده ام بود و نبودم رااز زندگی تنها نصیبم شعر و شیدایی ستخون دل و داغ جگر، گندابه و ... ادامه ...



: غزلی از افسون امینی برای بانو سیمین بهبهانی: وقتی تمام بودن خود را دویده‌ای فرقی نمی‌کند که کجا آرمیده‌ای بگذار خاک با قدمت معتبر شود حتما حدیث آن گِلِ خوشبو شنیده‌ای بگذار تا به چشم ببینند همچنان تاج سری، عزیزی و نورِ دو دیده‌ای روح رها که بسته‌ی بند و حصار ... ادامه ...



: ای وسوسه ای که چهره ات ماه تر است برگرد که با تو عمر دلخواه تر است هر چند که از همیشه دلسنگ تری دیوار من از همیشه کوتاهتر است ما فرق غرور و ننگ را می فهمیم ما جنگل و جای تنگ را می فهمیم هر چند که پشت میله ها خندانیم ... ادامه ...



: زینب آواره برای زنان فلسطین خواهرانه زخمهایت را می شمارم زینب آواره ی فلسطین! نام دیگرت  چیست؟! زخم هایت برای کودکان فلسطین(1) مادرانه زخمهایت را می شویم اشکهایم تمام می شود زخمهایت تمامی ندارد سنگ پشته برای ... ادامه ...


صفحه 4 از 9