افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم
:  رویا زرین

: مثل خزیدن در اسب چوبی تروا نیست مثل ایستادن است بر بلندی های «ماچوپیچو» که باد بپیچدت آفتاب بپیچدت و فکر کنی: آخ! زیباست! آخ! محبوب من! ما «ماچوپیچو» نداریم و بازی مان تا اطلاع ثانوی تق و لق است مثل همه چیز مثل دست های تو که در خیابان از همه جا شکسته اند. ادامه ...


:  فاطمه سالاروند

: شاعرم کردی... بیابان دیدم و دریا نوشتم تلخ را شیرین سرودم، زشت را زیبا نوشتم چشم وا کردم به روی زندگی کابوس دیدم چشم بستم خط به خط کابوس را رویا نوشتم از دل آزرده ام  با هیچ کس چیزی نگفتم بارها از بهره نابرده ام اما نوشتم تا کسی از چشم هایم شکوه هایم را نخواند اشک ... ادامه ...


:  سید علی صالحی

: در سایه روشن ماه و میله ها ناخن به رخسار دیو چوب خط به خواب دیوار کشیده ام. نترس! من شریک هر شب گریه های توام نترس از این دفتر تاخورده نترس خواه ناخواه ورق می خورد این واژه این کتاب تنها از این ترکه تراش بی پرده بپرس: یک مشق را مگر چند بار بی دلیل خط می زنند که ما ... ادامه ...


:  مریم جعفری آذرمانی

: گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ستدر زوایای خودش جا نشده‌ستقطره‌ای هست که دریا نشده‌ستبستر رود مهیا نشده‌ستپس کجا می‌رود این قایق پیرصبح تا شب همه باید بدوندخسته در یک صف ممتد بدوندها مبادا که مردّد بدوندقدر یک لحظه اگر بد بدوندحلقِ شلاّق بگوید که بمیرخون به خون بر تن او لک شده استخط به خط خون به ... ادامه ...


:  راضیه بهرامی

: قرارمان را عقب بیاندازیم چند ثانیه پیش از تصادف مرگبار من با چشم های بی ملاحظه ات چند سال قبل از سیاه چادر مادرانم در دامنه های زاگرس چند قرن عقب تر از انفجار نخستین سقف خانه ام چکه می کند آسفالت خیابان ها را کنده اند پل های شهر ترک خورده اند دنیا در دست تعمیر است ادامه ...


:  حسین جنتی

: وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟ وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟! الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم، - مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟! گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است، سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!! برون انداز مارا زین وطن، ما ... ادامه ...


:  هرمز علی پور

: در زخم صخره یی خورشید رو کرده ست به خواب و تپه یی از دور شکل پلنگ خفته یی ست که بر پوستش درختانی ست که بوی ایل دارد کوهی و رو به ماه ست این ایل در یک قسم اما با تار سبلتی آسان به خاک می افتد. همین که آتش را گواه می گیرد و چون بگذرد از آب در پاره ی صداش ... ادامه ...


:  محمد علی سپانلو

: ای سنگ ! چند بار شده باشد که دستگاه های حفّار خواب تو را به هم زده اند ؟ و چند بار تیغه تراکتور از کنار شقیقه تو گذشت ؟ اما همچنان خفتی و کشف نشدی افسانه ات مصون ماند حال آنکه در سیاهیِ مغزت دریا حضور داشت و خونش از سیاهرگ خاک فوّاره کش ، به جانب خورشید می جهید ... ادامه ...



: محمدرضا طاهری (نفر اول بخش شعر کهن) اندیشه های سست و پراکنده در سرم تک بیت های بی سر و سامان به دفترم در فصلِ بین زندگی و مرگ می دوم از من فراری اند نفس های آخرم از مردم تکیده ی این شهر خسته ام از حال و روز بی سر و سامان کشورم با حرف های هم من و مردم غریبه ایم انگار ... ادامه ...


:  سهیل محمودی

: این تلویزیون همیشه بیکار است... این ظرف ها - همیشه بویناک - از سر و کول هم بالا می روند... این تخت خواب از بوی گیسوان عاشقانه زنی که باید باشد سبکبار است... این کتاب ها را موریانه ها مرور می کنند ... این دفترها و کاغذها خانه ی عنکبوت است ... لباس ها بر تن ... ادامه ...


:  م. موید

: وقت بی تاانبوهِ موّاجِ انبوه های نارنجستان نارنجیگرداگردِ آبی های پیشرنج برزخوقت بندانِ دیدبر خُتنگری چشم خنیاگسست شیرازِ شیرازهای سلیمانبا دمیاز دم های آبسوی سلیمانِ سلیمانماهِ دوازدهمپورِ گلستانخدنگزدِ دیدگانِ نمرودپورِ پیرِ پیر شدِ هود1سوره ی جضورِ بیش از هزار سالههمایونِ کاج های غریبِ غبار ... ادامه ...


صفحه 9 از 9