افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم


1

«دوشنبه را وسطِ هفته ام نمی دانم

دوشنبه آمده تا سیب را بچرخانم

که چشم بسته بیندازمش هوا، چه شود!

نگاه مصلحت اندیش را بپیچانم

تو گرد و خاک کنان روی سیب بنشینی

من آن دونده، که در فکر فتح میدانم

چقدر پله که هر روز می روم پایین

چقدر پیچ ملایم که تند می رانم

و سیب، تازه وسط های رفت و برگشت است

و من، نتیجه ی حوا؟!،_ بعید می دانم

نه گونه، گونه ی سرخی، نه طعم، طعم خوشی

نه میل وسوسه افکندن است در جانم

هوای خستگی از درزهای سقفِ نفس

سرَک کشیده به خمیازه های پنهانم

ببخش ای زنِ افسونگرِ اساطیری

که با شمایل «زیبای» تو نمی خوانم

ببخش و از سرِ سیبی که پرت شد، بگذر

امان بده، به سلامت بَرَش بگردانم -

به گوشه ی سبدی امن در هوای خنک

به لحظه ای که در آن عاشقانه، انسانم»

2

«سقف ها عنکبوت پرور شد، حس فرسودگی شناور شد

نرم و آهسته نیستی لغزید، بوی بیتابِ گاز خودسر شد

سیمِ عریان به ماجرا خندید! کِیف می کرد اتصالی را

برق زد چشمهای گستاخش، دورْ برداشت، شعله گستر شد

ممتد و مستقیم می رفتند، رهگذرها مسیر آسان را

آن وسط ها کسی توقف کرد، پیش چشمش اُفق مدوّر شد

-جان به جانت کنند پرگاری، جان به جانت کنند می چرخی-

اختلافِ شعاع دایره ها، داستان واره ای مکرّر شد

کوچه را بوی دود می بلعید، رهگذر درد را رَصَد می کرد

هر طرف می دوید و می چرخید ، حالتِ صحنه گریه آور شد

خانه ی آشنا تهِ بن بست ، -درد کیفیتی خصوصی داشت-

قصه ی یک غروبِ آتش بار، قصه ای خانوادگی تر شد:

در میان ایستاده ای حیران، شانه ها از دو سمت درگیرند

یک طرف جان پناه فرزندان، آن طرف تکیه گاه مادر شد

سیمها، تخت، ماسک، سی سی یو؛ صحنه ای در حوالی کابوس

_روبروی دونده مانع بود، جاده اش منتهی به بستر شد_

قلب، یک مشت بسته و خسته، در تب و تاب ایستادن بود

سوت پایانی نفس یعنی، نوبت ایستگاه آخر شد

لحظه ای خطّ صاف کاغذ را، با وقاحت سیاه کرد و گذشت

شوک ولی ناگهان و کاری بود، - قلب برگشت، وضع بهتر شد-

موجهای حیات برگشتند، روی کاغذ هنوز جان دارد

گرچه در گردباد این طوفان، قسمتی از پرنده پرپر شد

طرز رفتار آب با آتش، گیجی خاک در شبی سرکش

-زندگی دست بر نمی دارد-، باد یک بار دیگر آخر شد»

مرداد ۹۴

3

«گاهی، نسیم و شیطنت کودکانه اش

در دامنِ درخت و هزاران جوانه اش

ِجشنِ شلوغِ شاخه و گنجشک، صبح زود...

رقص نسیم و سرکشی شادمانه اش

آمد به کوچه، کوچه ی امروز شوخ و شنگ

اندوه را گذاشت بجا، کنج خانه اش

زن بود یا که مرد؟ نه، فرقی نمی کند

یک شهروند ساده و سهم سرانه اش

برگشت از پیاده روی در چهار باغ،

اینکه شلوغ بود خیابان، بهانه اش

خود را به قلب زندگی اصفهان رساند

چرخید در حوالی آیینه خانه اش

مشتاقِ مشق کردن یک میل بی مهار

در ابتدای آبی خواجو، - دهانه اش-

جایی که تاج شاهی آواز می شود

هر کس به هر زبان که بخواند، ترانه اش

عاشق به نقشَ متصلِ پل امیدوار

حتی اگر به کام نباشد زمانه اش

پس اتفاقِ حاشیه ی متن، خواندنیست

تا زنده رود می گذرد از میانه اش

خیلی عجیب نیست که فرصت طلب شود

اردیبهشت و حادثه ی عاشقانه اش»

4

«جدی نبود سمت شما نقش میزها

ترکیب نابجای بپاش و بریزها

مثل کلاف گیج ،گره خورد و سخت شد

در پشت میز چینش آدم تمیزها

از قهوه قهوه ای تر و، از اخم تلخ تر

فنجان و دود و همهمه، جمع غلیظ ها

با دست پیش می کشی اما چه فایده

در گل نشسته کشتی ضد و نقیض ها

سر می زنی به تک تک دیوارهای سخت

تا بشکند ابهت مرموز میزها

اما جواب جمجمه جز پوزخند نیست:

شلیک در مسیر تفاهم ؟ چه چیزها!

دندانه ها، دهن کجی حرفها به هم،

شمشیر واژه ها لبه ی تند و تیزها

تمدید کن صدای کلاغان مرده را

دامن بزن به ابلهی خرده ریزها

یک خاور میانه ی خام و سیاه بخت

ما هم یکی از آن همه ها، نفت خیزها!»

زمستان ۹۳

5

«در کنجِ چشمهای کشیده، ماسوله را به دام بینداز

صدها هزار گوشه ی کج را، بر روی پشت بام بینداز

مُنگُل طنین تلخی دارد، مثلِ تجاوزی تاریخی

چنگیز را به متن بیاور، در چرخشی مدام بینداز

در لابلای نعش درختان، در کوچه های پله به پله

گیلانه وار چادری از مه، بر فصل انهدام بینداز

انسان تنیده در تن جنگل، جنگل تنیده در تنِ انسان

موجی از این تعادل وحشی، در میل انتقام بینداز

ای ضربه گیرِ خشم طبیعت، با انتخابی از سرِ گیجی

در هاله ی امید به صندوق، مشتی خیال خام بینداز

یا مثلِ بحث های سیاسی، پُر مدّعا و بی سر و ته باش

خود را شبیهِ لاشه ی گنجشک، در پنجه ی عوام بینداز

عکاس! دستکاری لنزت، تحریف بخشی از تاریخست

تکنیک را فدای اثر کن، این نقص را تمام بینداز

مضمونِ سخت جان جهش را، در لایه های لفظ نپیچان

این قلوه بیت های خشن را ، از قله ی کلام بینداز

قسمت، ستاره بازِ حریفیست، وقتی هوس کند که ببازی

عنوانِ پیله طالع نحس است، _پروانه را به دام بینداز_»

مهر ۹۴