افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم
۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۶

به گزارش روابط عمومی انجمن شاعران ایران، نشست هفتگی حلقه مهر طبق قاعده مرسوم با قرائت آیه ای از قرآن کریم و سخنان ساعد باقری پیرامون این آیه آغاز شد.

ساعد باقری با اشاره به این نکته که از شمار نشانه های مومن شنیدن و گوش دادن است،یادآوری کرد که حتی صرف شنیدن سخنان دیگران، باعث تسکین آلام است.ایشان با توصیف نرمخویی و صبوری پیامبر در لحن و گفتار و شنیدن سخن مخالفان ، این کلام خداوند را یادآور شد که : بشارت بده به آن ها که اقوال را می شنوند و بهترین را انتخاب می کنند.

وی همچنین با استناد به همین کلام ارجمند، برخورد افرادی را که بدون شنیدن اقوال مختلف،به شکل گزینشی و سلیقه ای قول دلخواه را می شنوند و داوری می کنند دور از آداب اخلاقی و دینی دانست.

سپس نوبت به شعرخوانی و نقد و بررسی شعر رسید.

در این نشست که بیش از دوساعت و سی دقیقه به طول انجامید خانم ها بختیاری، راهله معماریان،سالاروند وآقایان زهتاب، خدیو،بهمن بنی هاشمی، حکیم سیما،صابر موسوی،محمدجواد یاوری،میرفندرسکی،میرزاحسینی،اصدق پور هروی،میرلوحی و....نیز جمعی از علاقمندان به شعر و ادبیات حضور داشتند.

بخشی از مهم ترین نکاتی که در نقد شعرهای این هفته بیان شد به این شرح است :

اگر غزل _ مثنوی به عنوان یک قالب پذیرفته شده، جنس کار باید با سخن متناسب باشد. متاسفانه بسیاری اوقات نگاه سطحی به قالب و ظرفیت ، موجب استفاده نامناسب و نابجا و خلق آثاری ضعیف می شود.

در فارسی واو نداریم .o داریم.من و تو...هنوز هم نقالهای کرمانشاهی واوهای اول بعضی ابیات شاهنامه را o می خوانند.

معمولا شاعران موفق دغدغه نوجویی داشته اند.از دوره ظهور رمانتی سیسم تا رسیدن به جریان سیال ذهن و وهم ها و تصاویر وحشتناک ،که در کار نیما هم‌تاثیر خودش را گذاشت.

چارپاره برای بیان روایت ، قالبی مناسب دیده شد.(به لحاظ شباهت به مثنوی که شاعر در این چارچوب دستش بازتر است و منظومه ها و روایت ها یا بیان های خطابی در این قالب بهتر بیان می شود.‌)

امروز هم چارپاره شکل مناسبی برای روایت است،اگرچه گویی سرشت و سرنوشتش در سایه ماندن بوده است.به لحاظ زمان هم همین گونه بوده ، یعنی ‌بین شعر کلاسیک و نیمایی ظهور کرد .

نیما ابتدا در شعر ای شب و بعد به طور خاص در افسانه، با دستکاری چارپاره به قافیه تشخصی داد که در نبودش هم نقش ایفا می کند ؛ او با این کار در این ذهنیت که قافیه می تواند تمام کننده خوبی باشد ، ترک انداخت .

نگاه های نو خیام وار نخستین بار در کار نیما دیده می شود که البته خود نیما آن را ادامه نمی دهد ولی در بعضی شاعران بعد از او ادامه می یابد.گویی چارپاره آمیزه ای از ظرفیت قصیده،مثنوی و شعر نیمایی ست.

جز یکی دوتن مانند نادرپور،بیشتر چارپاره سرایان،در مجموعه های شعرشان ،تعدادچارپاره هایشان به نسبت شعرهای دیگرشان کمتر است.

یادمان باشد قاعده ها تعیین‌کننده نحوه مواجهه ما با اثرادبی نیستند.زاییده مواجهه طبیعی با شعرند.شعر بر مبنای نظریه سروده نمی شود.

یکی از مهم ترین پرسش ها در مواجهه با یک اثر این است که ببینیم چه قدر انتظار ما را از شعر برآورده می کند.جستجو کنیم ببینیم دلیل التذاذ چیست؟

شعریاز آقای خدیو رفعتی که در نشست حلقه مهر ۵شنبه ۷ اردیبهشت قرائت شد.

ای شب تو از کدام تباری که آفتاب

از نطفه سیاه تو زاییده میشود؟

ای سنگ آسیای سیه مست خیره گرد

صد خوشه نور زیر تو ساییده میشود

ای زنگی سیاه شب ای مار چند سر

امشب به نیش خواب تو تن در نمی دهم

صدبار برده ای دل من ای گمان مرگ

رو رو که دل به دست تو دیگر نمی دهم

بگذار تا به خاطره معشوقگان من

مست و پریش و خیره در آیند در خروش

آوای کیست ای شب سنگین که در سکوت

از نای نی نوازی می آیدم به گوش

تصویر کیست تا چو نهم پلک روی پلک

بر پرده خیالم محو و پریده رنگ

لرزان و شرمناک و عرق ریز و میگسار

میرقصد و می افکند آن جام را به سنگ

میلرزم از نهیب شکست پیاله اش

میپاشد آن شراب به رخسار سرد من

وانگاه گویمش که ببین،(خنده میزند)

سرخ است هم ز سیلی او روی زرد من

یادش بخیر آن شب سنگین که ماهتاب

میتافت همچو رشته سیمین به موی او

بذر بنفشه بود و دمیدن ز چشم من

نبض ستاره بود و تپیدن به بوی او

شب تیره بود، تیره تر از تنگنای گور

جغدی به روی سکه ماه آشیان گرفت

پاشید بر سیاهی شب ماه نقره فام

در من دوباره وسوسه های تو جان گرفت

در من دوباره گیسوی تو پیچ و تاب خورد

طوفان گرفت و شهر به یک‌لحظه تار شد

در هم تنید زلفت و در سینه ام نشست

وز شانه هام سر به در آورد و مار شد

و آن مار با اشارت سیمرغ چشم تو

در چشم من نشاند دونیش دوچله را

بر پیکرم دو افعی افیون کشیده مست

میریخت تاس چنبره زن مار پله را

شب تیره بود، تیره تر از بی کران وهم

سد کرده بود غول خیالات راه را

چشم تو بود و تیر نگاهت ز هر طرف

گفتی نگاه دار ز چشمم نگاه را

دست تو بود و خنجر خونین خاطرات

هر بوسه تیغ میشد و لبهام میدرید

هر واژه چون کبوتر بی سر به خون خویش

مستانه میتپید و ز دست تو میپرید

گفتم مرو که نشکند از دوری ات خدیو

در راه مانده با نرسیدن چه میکند؟

گفتی پریست نامم و شوقم پریدن است

گفتی پرنده غیر پریدن چه میکند؟

شب تیره بود تیره تر از جنگل خیال

من ایستاده پیش نگاه تو سر به زیر

می آمدند خاطره هامان تبر به دوش

میریخت زیر پات ،تن تک درخت پیر

ای شط موج خیز هوسناک پیکرت

در هم تنیده با شب و جوش و خروش وی

بر بستری مخسپ که مرگ بکارتت

نقش گلی اضافه کند بر نقوش وی

ای راز نوش چشم تو این جان بی قرار

وی پرده پوش عشق من این خواب ناگزیر

با پای خویش آمده ام زی خورنقت

تا از بنای خویش دراندازی ام به زیر

شب نور یافت ،نور ز مهتابی اتاق

فانوس گرم خاطره خاموش گشت و مرد

شوری درون سینه ازآن عشق جانفروز

در سنگلاخ محنت و اندوه جان سپرد

من ماندم و زنی که بسان غریبه هاست

بر بستری که عشق در آن ضجه میکشد

آغوش ماند و وسوسه و بوسه و گناه

ابلیس کام خویش ازین عشق می چشد

فردا که صبح سرزند از طرف خاوران

این عشق فاش گشته فراموش میشود

این راز بر لب آمده در سنگلاخ دل

با عسرت حیات هم آغوش میشود

با آن دو چشم عربده جو کز دم غروب

مست آمدند تا که کنی خون جگر مرا

گو بنگرند رسته ام از این شب سیاه

زین شب پریده گیر چو مرغی بپر مرا

با من سخن مگوی کزین وادی خموش

راهی نمانده است مگر چشمه ی سراب

با من سخن مگوی کزین بحر بی کران

موجی رسید و پلک زد و آب شد حباب

خدیو رفعتی