افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم
۱۲ خرداد ۱۳۹۶

دومین برنامه از سری نشست‌های «شهر آرامش» ویژه برنامه ماه رمضان در انجمن شاعران ایران، پنجشنبه 11 خرداد (مصادف با ششمین روز ماه رمضان) با حضور دکتر فاطمه راکعی، ساعد باقری، سهیل محمودی، بیوک ملکی، دکتر محمدجواد حق شناس (دکترای روابط بین الملل،استاد دانشگاه،عضو شورای عالی سیاستگذاری اصلاح طلبان و عضو جدید شورای شهر) ،حسن فرازمند، امیر کمالی فرد(خوشنویس)، هادی آرزم( نوازنده کمانچه)، منوچهر سهیلی (نوازنده ویولون)، بامداد فلاحتی(خواننده) و جمعی از شاعران و نوازندگان و هنرمندان برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی انجمن شاعران ایران، این جلسه مطابق با قرائت قرآن توسط سید حسین موسوی بلده در ساعت 20:00 آغاز شد. سهیل محمودی در این نشست برگزاری این ویژه برنامه را بستر و زمینه ای برای همدلی اصحاب فرهنگ به ویژه کسانی که دلمشغولی های معنوی و معرفتی دارند دانست و درباره پیشینه ی شکل گیری اولین شعرها که همان نیایش ها، زمزمه های دوست داشتن از سوی نخستین زنان و مردان، نجوای لالایی مادری برای فرزندش بوده است، سخن گفت. این برنامه همچنین با سخنان ساعد باقری و قرائت حکایاتی از منظومه مصیبت نامه فرید الدین عطار نیشابوری و نی نوازی احسان لیوانی و همراه بود.

بخش دیگر از این برنامه با سخنان دکتر محمدجواد حق شناس همراه بود و وی ضمن اشاره به انتخاب عنوان مناسب «شهر آرامش» برای این ویژه برنامه، درخصوص ارتباط این اسم با آنچه درباره ی ماه رمضان در قرآن، تحت عنوان ماهی برای به آرامش رسیدن بندگان آمده سخن گفت و به جایگاه ارامش در کتاب خدا که در همین ماه نازل شده اشاره کرد. این عضو شورای شهر در ادامه تعدادی از آیات قرآن کریم را که دربرگیرنده ی مفهوم آرامش و انسان هستند خواند و درباره برخورداری شهر تهران از عنصر آرامش و امنیت و مشکلات این موضوع سخن گفت.

در این نشست از خدیو رفعتی، محمد سلمانی، ساغر شفیعی ، تانیا رحمتی ،رسول پیره و سعیده هاشمی برای شعرخوانی دعوت شد. شعرخوانی زهرا عنابستانی (گوینده رادیو)، عودنوازی خدیو رفعتی ، تار نوازی ابوالفضل گودرزی، تنبک نوازی مهیار سهیلی و یاس محمودی، آواز هنرمندان علی خطابی، بامداد فلاحتی و امیر مداح نیز زینت بخش دومین ویژه برنامه شب شهر آرامش در انجمن شاعران ایران بود.

تعدادی از شعر های خوانده شده در جلسه:

خدیو رفعتی:

«ای شب تو از کدام تباری که آفتاب

از نطفه سیاه تو زاییده میشود؟

ای سنگ آسیای سیه مست خیره گرد

صد خوشه نور زیر تو ساییده میشود

ای زنگی سیاه شب ای مار چند سر

امشب به نیش خواب تو تن در نمی دهم

صدبار برده ای دل من ای گمان مرگ

رو رو که دل به دست تو دیگر نمی دهم

بگذار تا به خاطره معشوقگان من

مست و پریش و خیره در آیند در خروش

آوای کیست ای شب سنگین که در سکوت

از نای نی نوازی می آیدم به گوش

تصویر کیست تا چو نهم پلک روی پلک

بر پرده خیالم محو و پریده رنگ

لرزان و شرمناک و عرق ریز و میگسار

میرقصد و می افکند آن جام را به سنگ

میلرزم از نهیب شکست پیاله اش

میپاشد آن شراب به رخسار سرد من

وانگاه گویمش که ببین،(خنده میزند)

سرخ است هم ز سیلی او روی زرد من

یادش بخیر آن شب سنگین که ماهتاب

میتافت همچو رشته سیمین به موی او

بذر بنفشه بود و دمیدن ز چشم من

نبض ستاره بود و تپیدن به بوی او

شب تیره بود، تیره تر از تنگنای گور

جغدی به روی سکه ماه آشیان گرفت

پاشید بر سیاهی شب ماه نقره فام

در من دوباره وسوسه های تو جان گرفت

در من دوباره گیسوی تو پیچ و تاب خورد

طوفان گرفت و شهر به یک‌لحظه تار شد

در هم تنید زلفت و در سینه ام نشست

وز شانه هام سر به در آورد و مار شد

و آن مار با اشارت سیمرغ چشم تو

در چشم من نشاند دونیش دوچله را

بر پیکرم دو افعی افیون کشیده مست

میریخت تاس چنبره زن مار پله را

شب تیره بود، تیره تر از بی کران وهم

سد کرده بود غول خیالات راه را

چشم تو بود و تیر نگاهت ز هر طرف

گفتی نگاه دار ز چشمم نگاه را

دست تو بود و خنجر خونین خاطرات

هر بوسه تیغ میشد و لبهام میدرید

هر واژه چون کبوتر بی سر به خون خویش

مستانه میتپید و ز دست تو میپرید

گفتم مرو که نشکند از دوری ات خدیو

در راه مانده با نرسیدن چه میکند؟

گفتی پریست نامم و شوقم پریدن است

گفتی پرنده غیر پریدن چه میکند؟

شب تیره بود تیره تر از جنگل خیال

من ایستاده پیش نگاه تو سر به زیر

می آمدند خاطره هامان تبر به دوش

میریخت زیر پات ،تن تک درخت پیر

ای شط موج خیز هوسناک پیکرت

در هم تنیده با شب و جوش و خروش وی

بر بستری مخسپ که مرگ بکارتت

نقش گلی اضافه کند بر نقوش وی

ای راز نوش چشم تو این جان بی قرار

وی پرده پوش عشق من این خواب ناگزیر

با پای خویش آمده ام زی خورنقت

تا از بنای خویش دراندازی ام به زیر

شب نور یافت ،نور ز مهتابی اتاق

فانوس گرم خاطره خاموش گشت و مرد

شوری درون سینه ازآن عشق جانفروز

در سنگلاخ محنت و اندوه جان سپرد

من ماندم و زنی که بسان غریبه هاست

بر بستری که عشق در آن ضجه میکشد

آغوش ماند و وسوسه و بوسه و گناه

ابلیس کام خویش ازین عشق می چشد

فردا که صبح سرزند از طرف خاوران

این عشق فاش گشته فراموش میشود

این راز بر لب آمده در سنگلاخ دل

با عسرت حیات هم آغوش میشود

با آن دو چشم عربده جو کز دم غروب

مست آمدند تا که کنی خون جگر مرا

گو بنگرند رسته ام از این شب سیاه

زین شب پریده گیر چو مرغی بپر مرا

با من سخن مگوی کزین وادی خموش

راهی نمانده است مگر چشمه ی سراب

با من سخن مگوی کزین بحر بی کران

موجی رسید و پلک زد و آب شد حباب»

***

محمد سلمانی

« مرغ هوهو می زند ،درویش یاهو می زند

شاعری حرف از نسیم و جعد گیسو می زند

عابری با نسخه ای در دست می پیچد به خویش

زیرلب حرف از طبیب و درد و دارو می زند

غیرتم رو می زند شعری بگو ،حرفی بزن

من که از رو می روم وقتی یکی رو می زند

فقر گاهی می کشد خود را به پهنای کمر

تازه می فهمم چرا یک مرد زانو می زند؟

تازه می فهمم پدر هربار هنگام خرید

حرف هایش را چرا با چشم و ابرو میزند؟

می نشیند هر زمان اندیشه ای پهلوی فقر

شاعرِ باهوش حرفش را دو پهلو می زند

بازهم گویا پدر تسلیمِ صاحبخانه نیست

دم به دم دارد دم از کوچ پر ستو می زند

مملکت را ...نه سیاسی نیستم نه...مادرم

درحیاطِ خانه ی همسایه جارو می زند

فکر می کردم رفیقم نیست، پشتم گرم نیست

ناگهان دیدم یکی از پشت چاقو می زند»

***

ساغر شفیعی

1

«مهربان من از سفر بیا

با دعای من بی خطر بیا

از کلام مهر لب به لب بخوان

با جنون عشق سر به سر بیا

دم به دم مرا بیشتر بخواه

پا به پا نکن زودتر بیا

هیچ از ابتدا انتها نپرس

عاشقم شدی کور و کر بیا

مثل اذرخش بر تنم ببار

مثل تیر غیب کارگر بیا

چون تگرگ باش ناگهان بریز

مثل مرگ باش بی خبر بیا»

***

2

« نام من

نام مستی بخش گَس من

در تمام شعر ها هست

و

در هیچ شعری نیست

هیچ ساغری در گوشه ی لا یعقل میخانه ای

من نیستم!

چه لبالب از مستی در شعر شاعران

چه واژگون و تهی در دست عاشقان

می خواهم نامم را نذر میکده ای کنم

و خودم

کاسه ای شوم مسی

زنجیریِ سقاخانه ای که هیچ نامی از من دیوانه نمانَد

به هیچ دیوانی»

***

3

« به تو معتادم

و این خواهش دردناک

گریبانم را رها نمی کند

به ترک کردنت فکر نمی کنم هرگز

نمی توانم!

دور که می شوی

اتاقی خالی می شوم با دیوار های لخت

با پنجره ای رو به هیچ

با آینه ای شکسته که خودم را در آن نمی شناسم

برگرد ای مخدر دلچسب

تا آفتاب به خانه بتابد

تا پیچ امین الدوله دیوار پشت پنجره را رونقی دهد

تا فرش بگسترد گل های سرخ و آبی را کف اتاق

برگرد که خواستنت

این لذت دردناک

گریبانم را رها نمی کند»

***

تانیا رحمتی

« تنم گردن نمی گیرد سرم را، سر زبانم را

بریده این زبان سرکشم عمری امانم را

تو ای من هرچه کردی خم به ابرویم نیاوردم

اگر از گوشتم خوردی، حیا کن استخوانم را

به اسم لطف هر چیزی دهد، با داد می گیرد

شبی ایمان نابم را، شبی درد گرانم را

پر و بالی که دادی را بگیر از قید من بگذر

چه پروازی کنم وقتی گرفتی آسمانم را

به اجبار اختیارم داد و این جمع نقیضین است

خدا از غیر ممکن ها رقم زد داستانم را

خزانم گرچه تصویرم نمای مرگ تدریجی ست

ولی پای بهاران ریختم یک عمر جانم را»

***

رسول پیره

« تو پیش از برادرانت گریه را شناختی

و هر روز ساعتی در خلوت با چشمهایت تمرین می کردی

پیش از آنکه مادر نماز صبح را بخواند

گل ها را به عطرشان صدا می زدی و باغ را بزرگ تر می کردی

با دقت از لبخند آدم ها عبور می کردی

تو دیده بودی که برنجکاران باران را خوشه خوشه می کارند

و خواستی چشم هایت را در آسمان بکاری

من و تو سوره ای را میان لب هایمان تقسیم کردیم و هردو به آن حلوای نذری انگشت زدیم

عجیب بود که فقط دهان تو شیرین شد و باد نام تو را پرسید و رفت»

***

سعیده هاشمی

« تو هرگز تنها نبوده ای

پشت سرت گندمزارهای بسیاری ست

و دستت درخت اناری که این بار برای تمام هستی خبر آورده

مهربانی ات مرا به یاد تو می اندازد

مثل خورشیدی که بی اجازه دوستم دارد

مثل پیچکی پر از تنهایی که اگر لبخند بزند

بهشتی می شود شبیه تو

حالا شالیزارهایت را رها کن

لا به لای کوه به کوه نماندن هایم

تا بعد از این

آنسوی دِه شعری بکاریم

شاید جوانه زد

شاید جنگل تمام نشد»