افزایش سایز قلم | کاهش سایز قلم


1
در عطش بوسه های تو
میسوزد هر نفس تنم 
اثر اانگشتهای گرم تو هنوز 
برجای مانده به روی پیکرم 
من از گناهی لذتبخش پرم
آری ، آری من یک زنم، 
به کناری برو بگذار 
تا زاهدان شهر 
 - سنگسارم کنند !!......

 مژگان میرمولوی ( م. پیچک )

_______________ 

2
سمفونی عشق را

با یادت می نوازم

و دشت زنبق را به

شادی چشمانت می بخشم

می روم به دوردستها

 - تا برای قناریان

چتری بیاورم و بگیرم

 - نبض بلور باران را !!......


 مژگان میرمولوی ( م. پیچک)

_________________

* قطار *
قطار شب به 

آخرین ایستگاه رسید

دیگر باید پیاده شد

 - تا مزرعه راهی نمانده ست

خدمتهای سوخته گندم

هنوز هم در باد

سرود می خوانند و ماه

سوخته در بی نهایت

دشتهای خشکیده زمین

مرا دوباره 

 - به خویش میخواند !!...


 ( م . پیچک )